روز ها پشت سر هم دارند میرند و در یک خلا و سرخوردگی شدید شنا میکنیم البته که آب هم خشک شده. دو هفته‌ای هست که از صبح‌تا شب بدون هدف دارم میگذرونم و گه گداری سعی کردم با چنتا کار یکمی اوضاع رو بهتر کنم. بیرون رفتن. راه رفتن. حرف زدن و خوندن. اما تقریبا که لبه پرتگاهم. جنس پرتگاه مثل بقیه پرتگاه ها نیست. نه راه رفتی هست نه راه برگشتی. امروز چهارشنبه اولین روز بهمن هست و من پشت میز کار نشستم و به صفحه خالی از تصویر مانیتور نگاه میکنم و بین تب های مسدود جابجا میشم. کتاب هام روی میز هستند و کیبورد و دفتری که فعلا نیمه باز افتاده. قمقمه آب خالی. به تلگرام وصل میشم ولی وقتی کس دیگه ای نیست وصل شدن من هم بی معنی میشه. بنویسید از اوضاعتون. کمی عدم تنهایی مجازی نیاز دارم.